در میان این همه ستاره های بل بلی، اسیر یک ماه پنهان شده ام؛ همیشه پشت ابرها پنهان است، و گاهی پشت کوه های بلند، و گاهی پشت تبه ای که بالاتر از خانه مان است ، پنهان می شود، و شب ها بدنبال این گم گشته می گردم و می گردم، و تا قله ها به دنبال او و برای تماشای آن زیبایی، آن حس قشنگ عاشقانه؛ می روم، آنگاه که پاهایم از حرکت باز می ماند، و از فرط خستگی یارای رفتن نیست، اما لنگ لنگان افتیده و خزیده خودم را به بلندای قله می رسانم؛ درست زمانیکه مهتاب رفته است و خورشید از مشرق به رقص می آید؛ با یک دنیا حسرت، در آن جا می مانم و به آسمان پاک خدا، به زیبایی طبیعت و بادهای که در آن بلندی می وزد حرف می زنم، و همه اش از تو می گفتم، و آنان هم عاشق تو شده اند، اینک عزیز من؛ آهای مهتاب پنهان! من حالا به قله ها رسیده ام، نمی توانی پنهان شوی؛ باد همدست من است، ابرهارا نمی گذارد تا تو پنهان شوی؛ دیدی که من می توانم به تو برسم؟ آری ، حالا هیچ نیازی به عجله نیست. آهسته و آرام قدم بنه ، مبادا گلها آزرده شود، و من با حوصله مندی منتظرت می مانم.
میچید...ما را در سایت میچید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 95